بهینه سازی سایت

ثبت دامنه

آگهی رایگان

طراحی وب سایت

مواد شوینده

تبليغات|طراحی سایتX
معجزه خاموش
معجزه خاموش
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم. یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟ از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت. با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود. روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم. صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود. برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم. درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد. از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم. در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام. در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود! یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم. یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم. همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان. اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم. او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت. شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم. جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند. سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید. با به اشتراک گذاشتن این داستان شاید بتوانید زندگی زناشویی خیلی‌ها را نجات دهید!
نوشته شده در تاريخ 19/1/1391 توسط behnam | نظر(0)

تازگی ها یه تبلیغ تو تلویزیون دیدم که اصلا نمیتونم هضمش کنم. 

باباهه میاد تو خونه میگه دخترم امسال دوست داری مسافرت کجا بریم؟ 
دختره میگه بابایی من از مسافرت میترسم.....قیافه اشم اینجوریه Sad . 

باباههه میگه واسه چی عزیزم؟ Smile * 
آخه خیلی ها تو مسافرت کشته میشن Sad * 

غصه نخور دخترم ؛ بابا فکر اونجاشم کرده Smile 
بعد پرده رو کنار میزنه یه پراید پارک شده کنار دیوار. 
دختره :هوراااااااااااااا Smile) . 

بعدشم میگه سایپا مطمئن
 

برچسب ها :سایپا,صداسیما,

نوشته شده در تاريخ 1/12/1390 توسط behnam | نظر(2)
نوشته شده در تاريخ 1/12/1390 توسط behnam | نظر(0)
آنها که می‌روند وطن‌فروش نیستند. آن‌هایی که می‌مانند عقب مانده نیستند. آن‌هایی که می‌روند، نمی‌روند آن طرف که مشروب بخورند. آنهایی که می‌مانند، نمانده‌اند که دینشان را حفظ کنند. همه‌ی آنهایی که می‌روند سبز نیستند. همه ی آن‌هایی که می‌مانند پرچم به دست ندارند. آن‌هایی که می‌روند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین می‌شوند. یک هفته مانده می‌گریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود. و آن‌هایی که می‌مانند، می مانند تا وطن را جایی برای ماندن کنند.

 

“نقطه سر خط، نشریه دانشجویان دانشگاه شریف

نوشته شده در تاريخ 2/11/1390 توسط behnam | نظر(2)



چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. 

آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد. 

هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنهاکف زدند. 

برچسب ها :انسانیت,

نوشته شده در تاريخ 6/10/1390 توسط behnam | نظر(1)
نمی دونم چی بگم، بعد دیدن این کلیپ تا چند ساعت داشتم فکر می کردم واقعا آیا بعضی ها شایسته اینو دارن که آدم شناخته می شن، کی گفته آدم خلیفه خداست؟ اصلا خدایی که اینا رو میدونه و کاری نمی کنه اصلا خداست؟ خدایا توبه...
دانلود از 4shared
دانلود      

mediafire
دانلود     

picofile
دانلود 

برچسب ها :مستند,مستند مادر,مادر,

نوشته شده در تاريخ 4/10/1390 توسط behnam | نظر(0)

یه بابایی خواست بره مسافرت،یه دختر مجردی هم داشت با خودش گفت دخترم رو میبرم نزد امین مردم شهر و میرم مسافرت و برمیگردم…دخترشو برد پیش شیخ و ماجرا را براش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد و رفت.شب شد و دختر دید شیخ بستر دختر و بغل بستر خودش آماده کرد و خواست که بخوابد،دختر با زحمت تونست از دست شیخ فرار کند،هوا خیلی سرد بود،دختر بعد از فرار هیچ لباس گرمی بر تن نداشت،توی راه دید که یه جمع دور آتیش جمع شدن……د و دارند مشروب میخورند و مست کردند،با خودش گفت اون شیخ بود می خواست باهام اون کارو بکنه]اینا که مست هستند جای خود دارند.یکی از مست ها دختر و دید و به دوستاش گفت که سرتون به کار خودتون باشه،توی این صحبت ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال میره و میافته.یکی از مست ها میره دختر و بغل میکنه و میاره بغل آتیش تا گرم شه،یه کم بعد که دختر بهوش میاد میبینه که سالم و گرم هست و اونا دارند کار خودشونو میکنه،اونجا بود که میگه یه پیک هم واسه من بریز و میخوره و این شعر رو میگه :

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد

ترک تسبیح و دعا خواهم کرد

وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد

تا نگویندکه مستان ز خدا بی خبرند!

برچسب ها :مست,خدا,قاضی,دختر,شیخ,

عکس مربوط است به همایش هدفمندی یارانه ها با حضور احمدی نژاد:
 

برچسب ها :یارانه,شیرینی یارانه,احمدی نژاد,هدفمندی,هدفمندی یارانه ها,

نوشته شده در تاريخ 19/9/1390 توسط behnam | نظر(0)
اینکه شما در خانه چه برنامه اى میبینید به ما مربوط است!
اینکه در خیابان چه میپوشید، به ما مربوط است!
آنچه مینوشید و آنچه میگویید به ما مربوط است!
با چه کسى بیرون میروید به ما مربوط است!
چه دینى دارید و چگونه آرایش میکنید به ما مربوط است!
اما امنیت، وضع معیشت، قدرت خرید، کیفیت تحصیل، آینده فرزندانتان، تفریح جوانانتان، امنیت راهها، مشکل مسکن و بقیه موارد به ما مربوط نیست مشکل خودتان است!!

 
نوشته شده در تاريخ 4/9/1390 توسط behnam | نظر(1)
نوشته شده در تاريخ 22/7/1390 توسط behnam | نظر(2)
عکس از ساسان جوادنیا
 
نوشته شده در تاريخ 6/7/1390 توسط behnam | نظر(1)
اجتماعی | خدایا، خسته ای؟
خدایا…ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯼ؟ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻣﯿﺎﺩ؟ ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﺰﻡ؟ پرتقال ﭘﻮﺳﺖ ﺑﮑﻨﻢ؟ ﺗﺨﻤﻪ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ…؟
خدایا…ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯼ؟
ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻣﯿﺎﺩ؟
ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﺰﻡ؟
پرتقال ﭘﻮﺳﺖ ﺑﮑﻨﻢ؟
ﺗﺨﻤﻪ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ…؟
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺮﯼ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ ﻣﻦ ﺑﺸﯿﻨﻢ ﭘﺸﺖ ﻓﺮﻣﻮﻥ …؟
ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﻟﻨﮓ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﺷﯿﺸﻪ ﺟﻠﻮ ﺭﻭ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﻨﻢ؟
جان من ﺍﯾﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ می بینم، ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻼً ؟؟

خدایا، خسته ای؟

خدایا، خسته ای؟

خدایا، خسته ای؟

خدایا، خسته ای؟

خدایا، خسته ای؟

خدایا، خسته ای؟

گنبد و گلدسته های حرم امامین جوادین (ع) در شهر کاظمین عراق روز سه شنبه ۲۳ شهریور ماه رونمایی شد. فقط ۱۱۰ کیلو طلا و ۱۴ تن مس بصورت مجانی از طرف ایران صرف این گنبدها و گلدسته ها شده و خدا می داند چند میلیارد دیگر از جیب مردم ایران صرف این تشکیلات در عراق شده است. ما مسلمان هستیم و شیعه، اما درست است برای امامانمان مقبره طلا بسازیم و همنوعان و هموطنان و همدینان ما در فقر و بدبختی دست و پا بزنند؟! آیا امامان ما به این امر راضی هستند؟

خدایا، خسته ای؟

خدایا، خسته ای؟

خدایا، خسته ای؟

خدایا، خسته ای؟

خدایا، خسته ای؟

خدایا، خسته ای؟

نوشته شده در تاريخ 30/6/1390 توسط behnam | نظر(0)

توجه کردید اگه 3 هزار میلیارد تومنو بین جمعیت ایران تقسیم کنن به هر نفر 40 هزار تومن پول میرسه؟؟؟یعنی یه دوره کامل یارانه!!!!

نوشته شده در تاريخ 28/6/1390 توسط behnam | نظر(2)
نوشته شده در تاريخ 28/6/1390 توسط behnam | نظر(0)
دفتر روزگار را ورق میزنم
امروز پدری برای یک لقمه نان کلیه اش را فروخت
همان نانی که دیروز قرار بود مجانی شود
امروز کشاورز پیر پولی برای خرید بذر نداشت
همان محصولی که از دیروز هر کیلویش ۲۵۰ لیتر آب مصرف می کند !
… امروز دختری از ادامه تحصیل اش بازماند
همان تحصیلی که دیروز خرج اش به مرز تن فروشی رسید 
امروز پسری در بالای دیوار خانه ی مردم دستگیر شد
همان پسری که دیروز از کارش به خاطر ۲٫۵ میلیون فرصت شغلی اخراج شد !
امروز مادرم دگر در خانه نیست
همان خانه ای که فقط تا دیروز با کلیه ی پدر گرم می شد
فردا هم روز دیگریست
و کسانی که دگر چیزی برای از دست دادن ندارند
نه کلیه ای برای پدر
و نه تن ، برای مادر …
فردا هم روز دیگریست
فردایی که بعضی ها همچنان نفس می کشند
آنهایی که دیروز ۳هزار میلیارد تومان را با پول کلیه و تن مادر به خانه بردند …
نوشته شده در تاريخ 28/6/1390 توسط behnam | نظر(0)

زن: خبر خوب! من حامله هستم، تو بالاخره پدر شدی

.مرد: چمدانت را ببند، همین حالا و برای همیشه از اینجا برو!.زن: چرا؟!.مرد: من دو سال قبل بدون این که به کسی بگویم، عمل وازکتومی انجام دادم.زن (با گریه و جیغ): اگر به من توجه می‌کردی، این اتفاق هرگز رخ نمی‌داد، من تمام این مدت با پسرخاله‌ام می‌خوابیدم چون تو همیشه منشی‌های شرکت را بیش‌تر از همسرت دوست داشتی، بزرگ‌ترین دروغت هم این بود که بهم گفتی عاش…قم هستی.

مرد: نه! بزرگ‌ترین دروغم این بود که عمل وازکتومی داشته‌ام

نوشته شده در تاريخ 17/6/1390 توسط behnam | نظر(2)
اول سلام دوم معذرت می خوام واسه این همه غیبت حالا اینم یه پست بعد از تقریبا دو ماه دوری یاد زلزله بم افتادم که کمک های مردمی و حتی خارجی با تریلی اش به سرقت می رفت … بعد از آن که خواندیم که چطور وقتی برق شهر قطع شد مردم داخل سوپر مارکتها و فروشگاههای بزرگ به آرامی و در تاریکی همه چیزهایی را که در سبد خریدشان قرار داده بودن سر جایشان برگرداندن و به آرامی از فروشگاهها خارج شدن ، چیزی نگذشت که تمیزی و نظم کمپهای مردم سیل زده که توی ورزشگاههای شهر بنا شده بود توجه همه رو جلب کرد ، بعد دیدیم که مسئولان شهر جلوی مردم سجده می کنن و معذرت می خوان بخاطر اینکه ببخشید سونامی شد و ما نتونستیم بهتر از این بهتون سرویس بدیم. چیزی نگذشت که عکس مدارس صحرایی شهر فوکوشیما منتشر شد ! با نهایت شرمندگی سالن ورزشی رو پارتیشن زده بودن و به صورت کلاسهای مجزا با حداکثر ۱۵ دانش آموز در آورده بودن . نکته اش هم اینکه همه کلاسها یه ال سی دی ۳۲ اینچی داشت. وزیر آموش و پرورششون هم توی رسانه ها ضمن کلی عذر خواهی قول داد که بزودی حداقل امکانات را برای دانش آموزان مهیا خواهد کرد. یعنی این چیزا رو تازه رو زیر حداقل می دونه! محاسبه کنین حداکثر رو. چند روز قبل هم مطلع شدیم که پیرمردهای ژاپنی برای اینکه از قافله عقب نمونن یه سپاه مهندسین پیر تشکیل دادن و داوطلب شدن که برن فوکوشیما و در مهار نیروگاه کمک کنن تا جوونترها در معرض تشعشعات نیروگاه قرار نگیرن. چرا؟ چون نسبت به جوونها کمتر از عمرشون باقی مونده و اثرات ناگوار رادیواکتیو زمان کمتری در کشورشون باقی خواهد موند و خودشون هم زمان کمتری رنج و دردش رو تحمل خواهند کرد. همینقدر منطقی و بشر دوستانه حالا هم که این خبر پایین در اومده که بفرمایید و بخونید. ================ بازگرداندن میلیاردها ین پس از سونامی به گزارش خبرگزاری آلمان، مردم ژاپن، که در ماه‌های گذشته، بحران سیل ، سونامی و نشت مواد رادیواکتیو را پشت سر گذاشته‌اند، بیش از سه و نیم میلیارد ین ( بیش از ۴۵ میلیون دلار) پول را که در مناطق سیل زده یافته اند به دولت بازگردانده اند. همچنین ۵۷۰۰ گاوصندوق پیدا شده پس از سیل که حاوی بیش از دو میلیارد ین بوده، به دولت داده شده است. سخنگوی پلیس ژاپن اعلام کرد مردم و داوطلبان همچنان کیف پولهای پیدا شده را تحویل می دهند و تا کنون ۹۶ درصد مبالغ پیدا شده، به صاحبانشان بازگردانده شده است. زلزله و سونامی در ژاپن که در ماه مارس رخ داد، دستکم ۲۰ هزار کشته و هزاران نفر بی خانمان بر جا گذاشت.
نوشته شده در تاريخ 22/4/1390 توسط behnam | نظر(4)
بلاخره امروز کارام تو دانشگاه تموم شد وسایلمو جمع کردم چند روزی بر گردم ولایت.این تابستون خیلی سرم شلوقه باید برم کاراموزی واسه همین نمی دونم دیگه کی وقت کنم و اپدیت شم. از دوستانی که بهم لطف دارن و سر می زنن معذرت می خوام
خدا حافظ همگی

موفق باشید 
نوشته شده در تاريخ 17/4/1390 توسط behnam | نظر(2)
تقدیم به زهرا ی عزیزم.حیف که بت پرستی گناهی است بس بزرگ وگرنه می پرستیدمش 
 


******************************
کشف تو سخته خوشگلم ... آره این اعترافه
فهمیدن نگاه تو ... مث یه اکتشافه
جادوی چشمای تو ... این دلو خالی میکنه
این دل عاشق منو ... حالی به حالی میکنه
دستای گرمتو بده ... بانوی عاشق سفر
کوچ تو زوده نازکم ... تو این روزای پر خطر
خندیدن چشمای تو ... یه موج انفجاره
میخوام که غرق تو بشم ... دوباره باز دوباره
آخر اعترافمه ... تو قدیس زمینی
این نکته یک سواله ... چرا تو بهترینی؟
 ******************************
دوستان کسایی که توانایی شو دارن لطف کنن برن و آلبوم خاطراته فراموش شده فریدون رو بخرن ارزششو داره
لینک های مستقیم ممکنه فیل.تر شوند لطفا از ف.ی.ل.ت.ر شک.ن استفاده کنید اما غیر مستقیم رو خودم آپلود کردم
 

[ آخرین صفحه ] [ صفحه 1 از 9 ] [ صفحه بعد ]